حالا دیگه همه میدونن!

هیس!کسی نمیدونه سابق!!!!!

پست ثابت

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

                                       

                                مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم

 

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

 

                                هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

 

هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا

 

                                فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

 

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

                                       

                                ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

 

 


 

من خسته

سلام اینجا هم شده عین دل من سوت و کور خالی دلم که میگیره میام اینجا میام یاد گذشته ها کنم چقدر دور و غریبن گذشته ها چقدر مه آلود دخترم الان دو سالشه حسابی بزرگ شده و ما رو پیر کرده خسته شدم از دخالت خانواده همسر خسته خسته خسته انقدر خسته که فکر رفتن میکنم نه اینکه برگردم خونه پدری نه برم یه جایی که هیچ کس نباشه یه جایی که هیچ کس نتونه پیدام کنه هیچ وقت فکر نمیکردم روزی بشه که این فکرا برسه به مغزم ولی رسیده کلافم از این همه دخالت از این همه تصمیم گیری از این همه دیکتاتوری مثل همیشه مثل کل زندگیم هیچ کس رو ندارم حتی حرفام رو بهش بزنم کل زندگیم در حسرت یه دوست خوب موندم الانم این منم که زنگ...
5 خرداد 1397

نیازمندم

به یک دوست و رفیق که گوشی باشد برای حرف های دلم و آرامش قلبم نیازمندم ...
1 آذر 1396

سلام

سلام نمیدونم هنوزم کسی هست که بیاد اینجا چه دوران خوبی داشتیم اینجا چه روزگاری یادش بخیر هنوز که هنوزه خیلی وقتا با سجاد میشینیم و میگیم چقدر زود گذشت و الان چقدر خوبه که همه اون سختی ها رو فراموش کردیم واقعا بعضی وقتا میگم من بودم که هفت سال صبر کردم و اون همه سختی رو تحمل کردم؟ گاهی هیچیش یادم نمیاد الان تو خونه خودمون دراز کشیدم دخترم خوابه و منتظرم سجاد از سر کار بیاد تا ناهار بخوریم یه زمانی این آرزوم بود جاتون سبز هفته پیش کیش بودیم مسافرت با سجاد همیشه از آرزوهام بود دخترم یک سال و نیمه هست و بالاخره اون سختی هاش تموم شده خودم اوضاعم خوبه خلاصه اینکه همه چیز خوبه و آروم پیش میره دلم برا شلو...
29 مهر 1396

دخترم

سلام دخترم سه ماهش تموم شده و شکر خدا بزرگ شده این چند ماه خیلی سختی کشیدم خصوصا دو ماه اول نابود شدم فقط الان گلابتونم کنارم خوابه گاهی وقتا باورم نمیشه این منم که ازدواج کردم و یه بچه هم دارم فکر میکنم همش خواب بوده دوست جونا برام دعا کنید داریم سعی میکنیم از،این خونه بریم مادرشوهرم اینا خیلی عصبیمون کردن دعا کنید بشه دعا کنید بتونیم
2 شهريور 1395

بدون عنوان

دخترم گلناز بامداد شنبه ۲۵ اردی بهشت ساعت ۲:۳۵ به دنیا اومد   ولی حال من اصلا خوب نیست برام دعا کنید
6 خرداد 1395

بدون عنوان

فقط چند روز تا اومدنت مونده دختر نازم   ولی من نمیخوام تو رو با دیگرون شریک باشم میخوام فقط مال من و بابا سجاد باشی کاش عروس اول نبودم کاش نوه اول نبودی کاش نتیجه اول نبودی کاش نویره اول نبودی کاش فقط دختر ما بودی کاش فقط مال من و سجاد بودی
13 ارديبهشت 1395

سلامی بعد از مدت ها

سلام به همه اون کسایی که هنوز میان اینجا دیگه از وقتی واتس آپ و تلگرام و اینستا اومده اینجا واقعا سوت و کور شده دلم میخواد بنویسم چیزایی که خیلی وقته تو دلم مونده و همیشه میدونم که اینجا بهترین جا برا نوشتنش هست چون اینجا فقط مال خودمه و یه سری آدم وجود دارن که منو نمیشناسن و میتونم راحت حرفام رو بزنم روزای سخت منم یه جورایی تموم شد و شب عروسیم شد بهترین شب زندگیم البته اینو بگم زندگی کردن با خانواده سجاد تو یه خونه(البته تو دو طبقه مجزا) یه کار بینهایت اشتباه بود من همیشه فکر میکردم خودم کار به کسی ندارم دیگزان هم کاری به کارم ندارن اما بازم این بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود از دخالت هاشون و حرفاشون خیلی عصبی میشم من بدبخت...
28 فروردين 1395